تبليغاتX
معماری اقیانوسیست به عمق یه وجب - هنرشرقي - هنرغربي
هنر شرقي، هنر غربي
نوشته‌ي گلايل پژند
نخستين اشكال هنري به آسيا و كرت و مصر تعلق دارد. هنر مصري را به علت دوام طولاني و دامنه نفوذش مي‌توان به عنوان نمونه‌اي هنر كلي در نظر گرفت. سرزمين مصر به مدت هفتاد قرن شرايط اقتصادي خاصي داشت كه سبب شده بود يك فرهنگ مستمر و مداوم داشته باشد نژاد مصري كمتر از بسياري نژادهاي ديگر با عناصر خارجي درآميختگي دارد. بنابراين در ميان همه دگرگوني‌هايي كه براي نژاد مصري پيش آمده بايد بتوان رگه‌هاي ثابتي را كشف كرد كه ناشي از تأثيرات ثابت خون و خاك باشد استمرار تمدن مصري زاييده‌ي عوامل اقتصادي است مخصوصاً احيا شدن حاصل خيزي زمين به دليل طغيان نيل محدود بودن اين حاصل خيزي و در عين حال مداوم بودن آن همراه با رودخانه‌اي كه باعث آن بود، ثبات و قرار خاصي پديد آورد.اگر چه اين ثبات و قرار، مادي و اقتصادي بود اما در ديانت و هنر كاملاً انعكاس يافت . در مصر ممكن است 2000 سال بگذرد و هيچ تغيير مشهودي در سبك‌هاي هنري پيش نيايد. در مصر قديم دو سنخ هنر در كنار يكديگر قرار داشته‌اند:1-هنر كاهني كه به دست يك طبقه كاملاً مسدود از كاهنان ساخته مي‌شد و ديگر هنر توده‌اي كه در كنار هنر كاهني اما مستقل از آن به دست مردم به وجود مي‌آمد. متأسفانه آثاري كه از هنر توده‌اي مصر باقي مانده بسيار ناچيز است. زيرا كه اين آثار برخلاف آثار كاهنان در مقابر و معابد نگاهداري نمي‌شده ولي مي‌دانيم كه اين هنر وجود داشته است و از حيث تغزل و صفا از هنر كاهني برتر بوده. در عهد (قوت عنخ آمن) كه در تاريخ هنر مصري يك دوره كوتاه رومانتيك را تشكيل مي‌دهد احساس تغزلي هنر توده‌اي بر هنر كاهني تسلط يافته و سبب انحطاط آن گرديد. در دورة قبطي كه در پايان قرن چهارم ميلادي آغاز مي‌شود هنر مصري از اصول كاهني خلاص مي‌شود. در اين دوره يك دين توده‌اي يعني مسيحيت كم‌كم الهام‌بخش هنر مردم مي‌شود و آن را به مراحلي مي‌رساند كه پيش از آن هرگز به آن مراحل نرسيده بود. اما اين هنر با آن كه هنر مسيحي است اما در مصر همچنان هنري و (مصري) باقي مي‌ماند. (استيون گازلي) كه كتابي درباره هنر مصري نوشته دربارة دوره قبطي به صورت خاصي كه مسيحيت در مصر به خود گرفته اشاره مي‌كند، و خاطرنشان مي‌سازد كه در اين دوره مسيحيت مصري به رهبانيت و ترك دنيا گرايش تا م دارد و اين گرايش سبب مي‌شود كه يك دوره انحطاط هنري مصر را فرا گيرد و سرانجام پس از 50 (پنجاه) قرن خشكي و جمود غيرانساني، نخستين نشانه‌هاي آزادي در تزيين و تخيل كه در پيكرهاي عاجي و پارچه‌ها و كتابهاي تذهيب شده دوره قبطي ديده مي‌شود انسان نفس راحتي مي‌كشد پرورش كامل اين تمايلات در دوره اسلامي صورت مي‌گيرد كه در قرن نهم آغاز مي‌شود. شهر قاهره در سال 969 تأسيس شد. از آن زمان تا شروع نفوذ مهلك هنر اروپائي در آغاز قرن نوزدهم هنر مصري بار ديگر از يك تكامل مستمر برخوردار بود. در نگاه اول به نظر مي‌رسد كه هنر دوره اسلامي مصر هنر يك دنياي جديد است و نمي‌تواند ربطي به هنر در قديم داشته باشد. در حالي كه در پشت آن هنر قديم انگيزة‌ نيرومندي وجود اشت كه هرگز با زندگي توده مردم در ارتباط نبود. در نتيجه هنر مردم نيز هرگز از حد تزيين و تفنن فراتر نمي‌رفت اما با آزاد شدن آن نيرو و مرتبط شدن آن با تودة مردم و تركيب آن با حساسيت فطري توده‌ها هنري پديد آمد كه يكي از عاليترين دستآوردهاي جمال شناختي نوع بشر است. اهرام مصر مظاهر ابدي هنر مصري هستند ليكن مي‌توان در ارزش زيباشناختي آنان ترديد كرد هرم يك شكل هندسي ساده است. مي‌گويند اهرام مصر به واسطه عظمت خود و به واسطه تضادي كه با دشت‌هاي هموار پيرامونشان دارند و به واسطه سايه روشن‌هاي شديدي كه در آفتاب سوزان پديد مي‌آورند داراي ارزش فراوانند اما همه اين عوامل عارضي است و نه هنري. خود اهرام كاملاً و هر آنچه كاملاً عقلانيباشد نمي‌توان حساسيت جمال شناختي را كاملاً راضي كند. كار هنر همواره اين بوده كه ذهن انسان را كمي آن سوي حدود فهم بكشاند. اين (آن سو) مي‌تواند روحاني، يا شايد فقط خيالي باشد. در هر حال از حدود امور عقلاني فراتر مي‌رود. البته نه اين‌كه هنر از حدود هماهنگي در مي‌گذرد يا آن كه بقول (بيكن) هنر هميشه بايد چيز غريبي در تناسب خود داشته باشد. معماري گوتيك هنري است كه والاترين جنبه‌هاي خود را به كمك قواعد هندسي به همان خشكي قواعد هندسي حاكم بر اهرام به دست مي‌آورد اما در معماري گوتيك هندسه در خدمت هنر است نه مخدوم آن. از بارزترين هنرهاي مصر قديم پيكرسازي است مخصوصاً در دورة سلطنت قديم قريحه جمال شناختي پيكرسازي نسبت به معماري آن دوره و حتي دوره‌هاي بعدي ميان بسيار فراخ‌تري داشته است. اما در اين هنر هم باز كيفيت جامد و راكد هنر مصري آشكار است. اين جمود و ركود ديرينه سال مربوط به كيفيات روحي هنر مورد بحث نيست بلكه بيشتر به آن قراردادهاي هنري مربوط مي‌شود كه در كشورهاي ديگر به اندازه قرار و مدارهاي اجتماعي تغيير و تبديل مي‌پذيرند. اين قراردادهاي هنري يا از ضرورت‌هاي صناعتي نشأت مي‌گيرند يا از ناتواني هنري يعني از اشكال در عينيت بخشيدن به مدركات بصري. در پيكرسازي (به عنوان مثال) مي‌بايستي وزن قسمت بالاي بدن را به چيزي تكيه دهند. اين نقطه اتكاء مي‌تواند در ابتدا يك دسته ساقة پاپيروس بوده باشد كه به هم بسته و گل اندود كرده باشند هنگامي كه پيكرها را بجاي گل از سنگ ساختند نيز با آنكه به آن نقطه اتكا ضرورتي نبود باز هم آن را از سنگ مي‌ساختند. وجود چنين پديده‌اي در كوتاه مدت مي‌تواند قابل فهم و توجيه باشد. كما اينكه در تمدن‌هاي مختلف اين زوائد ممكن است حتي يكي دو نسل ادامه يابد اما در هنر مصري اين گونه زوائد هزاران سال ادامه مي‌يافتند. بعنوان نمونه، گذاشتن يك چشمِ تمام رخ را در يك صورت نيم رخ مي‌توان مثال زد كه نزد مصريان به قراردادي ابدي تبديل شد.
تاريخ هنر چين يك دست‌تر و مداوم‌تر از هنر مصر است هنر چيني از حدود قرن سيزدهم پيش از ميلاد آغاز مي‌شود و با عبور از بعضي دوره‌هاي تاريك و نامطمئن تا امروز ادامه مي‌يابد. هيچ سرزميني در تمام جهان از لحاظ فعاليت هنري به غناي چين نيست. البته هنر چيني هم محدوديتهاي خاص خود را دارد. به عنوان مثال هنر چيني هرگز در صدد خلق آثار عظيم بر نيامده و از جمله معماري چيني هرگز قابل مقايسه با معماري گوتيك يا يوناني نبوده است. در همه هنرهاي ديگر از جمله نقاشي و پيكرسازي هنر چيني بارها از حيث زيبائي صوري تا حدود زيادي به كمال نزديك شده است براي مردم عادي غرب، مشرق زمين همواره سرزميني اسرارآميز بوده است و با وجودي كه وسائل ارتباطي قرون جديد مانند دوربين عكاسي و سينما و نيز امكانات نقل خبر،‌ ظواهر تمدن شرقي را براي مردم مغرب زمين آشنا ساخته اما روح دروني اين تمدن همچنان رازآلود و دور از دسترس مي‌نمايد. وقتي كه ما درباره اموري روحاني مانند تائوئيسم يا بوديسم انديشه و بحث مي‌كنيم در نهايت به اين واقعيت مي‌رسيم كه اين فلسفه‌ها و تفكرها از قدرت فهم كامل غرب بيرون است. در حالي كه وقتي غربيها با آثار مادي و از جمله آثار هنري اين تمدنها برخورد مي‌كنند(مجسمه، سفال، نقاشي و…) تصور مي‌كنند آنها را به آساني هنر خود درك مي‌كنند زيرا كه تصورشان اين است كه زبان هنر (جهاني) است شك نيست كه غرب در درك هنر شرقي با اين نگرش، دچار اشتباه مي‌شود. زيرا براي فهم هنر شرقي بايد با نگاه شرقي به دنيا نگاه كرد. نزديك شدن به هنر شرقي براي غربي‌ها از دو مسير مقدور است: يكي شناخت صناعت شرقي و ديگري درك جنبه‌هاي مابعدالطبيعي هنر شرقي، آموختن صناعت هنر شرقي البته كار دشواري است اين آموزش مستلزم به دست آوردن دانش درباره نظريه‌ رنگ‌ها و امتزاج مواد رنگي و بطور كلي مستلزم آموختن نكات علمي فراواني است البته در مورد نقاشي چيني وضع چنين نيست زيرا صناعت نقاشي چيني بسيار ساده است: فقط طرز كار كردن با يك قلم مو و يك رنگ را بايد آموخت. اما اين قلم با چنان ظرافتي و اين رنگ با چنان دقتي به كار مي‌رود كه در نقاشي چيني فقط پس از ساليان سال
شاگردي و تمرين مي‌توان به آستانة استادي رسيد. چيني‌ها معمولاً با قلم مو مي‌نويسند و قلم‌مو به دست آنان همان قدر آشناست كه قلم يا مداد به دست ما. در حقيقت نقاشي چيني ادامه خط چيني است در چين عقيده بر اين است كه به تمامي كيفيت زيبائي مي‌تواند در يك خط زيبا متمركز شود و اگر كسي بتواند خط را خوب بنويسد از عده نقاشي خوب هم بر مي‌آيد. درواقع چيني‌ها ارزش هنرمند را اغلب از روي ظرافت خط او و قدرت بيان بي‌پايان خط تشخيص مي‌دهند. البته اين نگرش چيني‌ها به هنر تا آنجا كه مربوط به نقاشي مي‌شود دركش آسان است. اما اينان در پيكرسازي، سفالگري، مفرغگري و … نيز با كيفيت صناعتي نظير كيفيت خط برخورد مي‌كنند. در سفالگري، اين كيفيت در خطي كه حدود خارجي ظرف را تشكيل مي‌دهد و در تناسب اين خط با ضخامت و حجم ظرف منعكس مي‌شود. وقتي كه گل روي ميزي دوار از ميان انگشتان سفالگر مي‌گذرد حساسيت او را به همان قدرت و ظرافتي بيان مي‌كند كه قلم‌مو در دست نقاش. راه ديگر در درك هنر شرقي راه ما بعدالطبيعي است. آنچه به عنوان صناعت تا كنون توصيف شد در حقيقت با يك محتواي بسيار غيرشخصي و انتزاعي تركيب مي‌شود. گفته‌اند كه هنرمند چيني مي‌خواهد هماهنگي كائنات را در اثر خود بيان كند و اين با منظور هنر غربي كه عبارت از بازنمائي خصوصيات ظواهر طبيعت است، هيچ وجه مشتركي ندارد. به اين معني كه همواره در پي جزئيات كه نقاش چيني در بازنمائي يك منظره از طبيعت مي‌كشد، كليات فراواني نهفته است. البته روح هنر شرقي در تاريخ طولاني هنر چيني تحولاتي هم پيدا كرده مثلاً در اوايل سلسله (تانگ) آن وحي كه غالب بر همه چيز بود، روح وحشت بود اما نزد هنرمندان با فرهنگ‌تر دورة (سونگ) آن روح كلي روحي ظريف و تغزلي بود بنابراين هنر چيني در سراسر تاريخ خود طبيعت را ملهم از يك نيروي پنهاني تصور مي‌كند و هدف هنرمندان اين است كه با اين نيرو تماس گرفته كيفتي آن را به بيننده منتقل كنند. در هنر غربي چنين هدفي به انواع و اقسام رومانتيسم و عرفانيات مشكوك منجر مي‌شود. اما هنر چيني هميشه به گونه‌اي اعجاب‌آور از اين انحرافات بركنار مي‌ماند، اگر يك هنرمند چيني از شرافت فكري سنت خود منحرف شود دستخط او راز انحراف او را فاش خواهد ساخت. هنر چيني در طول تاريخ خود دگرگوني‌هاي فراواني را از سر گذرانده؛ اقوام وحشي از شمال و غرب به چين حمله كردند و مدتها عنصر سبك هندسي هنر آنان در هنر چيني داخل شد. اما بيشترين تأثيرات ناشي از نفوذ اديان بودائي و كنفوسيوسي بوده است. اين اديان، هر چند شور و حركت عظيمي در فعاليت‌هاي هنري پديد آوردند، اما در عين حال زيان‌هاي فراواني هم وارد آوردند مثلاً آئين كنفوسيوس پرستش اجداد را تبليغ مي‌كرد و پرستش اجداد در زمينه هنر به اين صورت تعبير مي‌شد كه هنرمندان به سنت‌هاي گذشته بچسبند و به تقليد صرف از آثار گذشتگان بپردازند در عين حال شايد به واسطه وجود همين مذاهب بود كه هنر چيني توانست جنبه حياتي خود را حفظ كند و در دوره سونگ به اوج خود برسد.
منبع :  http://www.iran-eng.com
+ نویسندگان : عباس در 86/09/25 و ساعت 23 |